دنیای کوچک یک چلچله


بیان دیدگاه

این روزای اون روزا_3

روزگار بازیهای عجیبی داره.گاهی حتا اگه با چشمای خودت هم دیده باشی باورشون نمیکنی:

چهارسال پیش تو همین شب ساعت دو نیمه شب از خواب با سروصدای عجیبی از خواب پریدم.هوشیار رفتم پشت در تا درو باز کنم که اگه بچه های مجتمع تو راهرو هستند بیان تو.حتا یک لحظه هم فکر نکردم بچه ها چطور خودشون رو برسونن تا طبقه دوازدهم.راهرو خالی بود ولی سروصدا ادامه داشت.توی بالکن تو اون ظلمات فقط گاهی سفیدی پیراهنی به چشم میخورد و صدای پتک هایی که با ستونها و شیشه های مجتمع کوبیده میشد و شیشه هایی که با صدایی وحشتناک فرومیریخت و مردمی که نیمه شب درحالی خونه هاشون مورد هجوم قرار گرفته بود که نیروی پلیس اونطرف بولوار مشغول نگهبانی از موتورهای مهاجمین بود.شب ترسناکی بود اما روز بدتری دنبال داشت ماشین های خورد شده. شیشه های شکسته و پیرمردهای بازنشسته ای که برای درآوردن نون زن و بچه اشون تو اون سن و سال نگهبانی مجتمع رو به عهده گرفته بودند کتک خورده بودند.حتا درهای دو تا از خونه های طبقه اول هم با جیزی مثل دیلم شکسته شده بود.همه در حیاط جمع شده بودند و متحیر به چیزی که لشکر مهاجمان از مغول بدتر از خود به جا گذاشته بودند نگاه میکردند که مغول ها اجنبی بودند و نکردند کاری را که مهاجمین همخون با مردم عادی کرده بودند…

و حالا چهار سال بعد دقیقن در همون شب…

روزگار بازیهای عجیبی داره.فقط حیف که هیچ کس از نتیجه اونها عبرت نمیگیره.هرکسی میخواد خودش دوباره از اول بازی رو شروع کنه

Advertisements


بیان دیدگاه

14 June, 2013 19:32

مسافت صدمتری خونه تا مسجد سرکوچه که حوزه رای بودفرسنگ بود.با عبوس ترین قیافه تمام عمرم وارد حوزه شدم.جواب سلام و لبخندهای مسئولینی که رای میگرفتن چیزی از عبوسی صورتم کم نکرد.انگشتم که جوهری شد بغض گلو جوشید و موقعی که رایم رو داخل صندوق می انداختم همه چیز در هاله اشک بود.شناسنامه ام رابرداشتم و زدم بیرون.داشتم خفه میشدم.جلوی در سینه به سینه ماموری شدم که با کنجکاوی به اشکهای صورتم خیره شد.وسط خیابون آقایی صدام کرد و بی دلیل گفت من به جلیلی رای میدم.نگاهش کردم و نگاهش کردم.تمام راه تا خونه بار هزارسال روی دوشم سنگینی میکرد.

Sent from Yahoo! Mail on Android


بیان دیدگاه

این روزای اون روزا_2

شنبه اون جمعه گند چهارسال پیش تولد پسرک بود.عصر دوستاش اومده بودن خونه ما.من با لبخند مشغول پذیرایی بودم ولی توی دلم غوغا بود.باورم نمیشد خبرایی که میشنیدم. یهو توجهم جلب شد به این هفت هشت تا پسر بچه که داشتند خیلی جدی با هم بحث میکردند .بعد ناگهان احساس کردم ته دلم یه جورایی یه چیزی داره جوونه میزنه. اون بچه های ده دوازده ساله اینقدر قشنگ و منطقی بحث میکردند و درباره سیاست استدلال میکردند که فقط ایستاده بودم و گوش میدادم واحساس میکردم این بچه ها آینده خودشونو میسازند اونجوری که میخواهند .دیشب که داشتم بهش نگاه میکردم یاد اون لحظه افتادم و از خودم از ناامیدیم از بی تفاوتیم خجالت کشیدم.


بیان دیدگاه

این روزای اون روزا _1

یک سری پستهای دنبال هم میگذارم اینجا که یه جورایی برام بهم ربط داره.وحس اون روزها و این روزهام رو بیان میکنه

1-یه ایستگاهه تو شریعتی بالاتر از پل رومی.چهارسال پیش اونجا بچه ها جمع میشدن با دستبندای سبز پوسترای موسوی رو پخش میکردن.اونجا یه دنیا شور و جوانی و هیجان دیدم من. چهارساله هربار از اونجا رد میشم یه چیزی ته گلوم گیر میکنه بس که اون قسمت شهر از همه جا مرده تره…
2-امشب ساعت یازده تجریش سه چهارتا دختر و پسر وایساده بودن پوستر پخش میکردن.یک آن یه حس آشنا اومد.نگاه کردم دیدم پوستر روحانیه.شور و شوقی نبود جوون بودن ولی صورتها لبخند نداشت همه عبوس بودن.پسرک پوسترو ازشون گرفت وگفت دمتون گرم خسته نباشین بچه ها.بچه ها ولی قد هزارسال خسته بودن…


بیان دیدگاه

دلتنگی ها

تقدیم به مناسبتهای این روزهای ما در تقویم و همه اونهایی که رفتنشون بغض گلوی ما رو بزرگ و بزرگتر کرد:

» بچه که بودم بابا می‌گفت؛»من بودم وُ دایی خدا بیامُرز وُ عمه خدا بیامرز وُ مامان خدا بیامرز.. بعد بلند می خندید، می گفت: ای بابا همه که رفتن!» وَ من می خندیدم؛
بابا آرام خنده ش محو می شد همانطور که دستش را از پُشتِ سرش تا پیشانی‌ش می کشید وُ زمین را نگاه می کرد.
دیروز عکس ها را نگاه می کردم . دیدم من بودم وُ بابا خدا بیامرز، مامان خدا بیامرز، عمه خدا بیامرز اما هیچ‌کس نمی خندید. لب هام حتی تکان هم نخوردند.
مثل سنگ؛
از شیشه ی اتوبوس آسمان را نگاه می کردم وُ با خودم می گفتم» بغض به این بزرگی چجوری از گلویِ زمین پایین می رود .»

( سیدمحمد مرکبیان، از مجموعه ی «دلتنگی‌ها» )


بیان دیدگاه

بچه که بودم از اون بچه زرزروها بودم از اونا که کافیه بهشون بگی بالا چشمت ابروئه تا اشکشون سرازیر بشه .اون وقتا تا چشام پر اشک میشد یکی از داییام میگفت بدو برو پشت پرده یا بدو برو تو صندوقخونه(شش سال اول  رو بیشتر خونه مامان بزرگم بودم مامانم سرکار میرفت و مهد هم خیلی باب نبود و خونه اونا یه صندوقخونه داشت که پشت پرده پنهان شده بود).اینجوری بود که من عادت کردم به قورت دادن اشکا و بغضام در ملاءعام.هنوز هم بعد گذشت اینهمه سال توی جمع نمیتونم گریه کنم و اصولن بلد نیستم گریه صدادار داشته باشم.امروز تو مجلس سال اون موقع که خانم روضه خون اشک همه رو درآورده بود و من فقط نگاه میکردم خودمو رسوندم به آشپزخونه. وقتی  پشت پرده ایستاده بودم و پیشونیم رو به شیشه تکیه داده بودم اشکهام اومد و من متوجه شدم همیشه در کل زندگیم تو تنهایی و بیصدا و پشت پرده رو به اسمون ،وقتی کسی منو نمیدیده اشک ریختم  و فهمیدم همیشه درزندگیم حسرت بلند گریه کردن به دلم خواهد موند.


بیان دیدگاه

من و دخترم

سالی که رفتم دوم راهنمایی با شیرین تو یه کلاس نیفتادم.اون روز غصه دارترین روز عمرم بود.وقتی رسیدم خونه تب کردم و افتادم تو بستر بیماری.مامان که دید بچه اش داره از دست میره رفت و با همسایه امون که معلم ریاضیمون بود حرف زد تا کلاس منو جابه جا کنند.فرداش البته معلوم شد که تبم از اثرات آبله مرغون بوده و ربطی به دق خوردن من نداشته.اون پونزده روزی که به خاطر مبتلا نشدن خواهرهام به یک تبعید دوست داشتنی به خونه مامان بزرگم مجبور شدم بهترین روزهای اون سالها بود.با تنبلی توی افتاب بی جون مهر دراز میکشیدم و با جدیت تمام زخمهای صورت و بدنم رو می کندم.و لذت بخش ترین ساعتهای اون روزها همین کندن جوش ها و زخمها بود.از اون روزها سه تا جای ابله روی صورتم به یادگار موند که برام مهم نبود چون وقتی بعد پونزده روز به مدرسه برگشتم به کلاس شیرین رفتم و بعد از اون هم تا همین امروز مثل کنه بهش آویزونم و ولش نکردم!
دخترکم هفته پیش آبله مرغون گرفت و من با یادآوری همه اون لحظه های شیرینی که خودم گذرونده بودم یک هفته تمام دنیا رو بهش جهنم کردم که به زخمات دست نزن و نکنیشون و جاشون میمونه و…روزها سه نوبت تو وان نشاسته میخوابوندمش و شبها دستکش دستم میکردم و خلاصه نگذاشتم آب خوش از گلوش پایین بره و از بیماریش لذت ببره.
گرچه دخترکم مثل من فیتیش کندن جوش و زخم نداره .تمام مدت مواظب بود که خدای نکرده زخماش کنده نشه و جاش نمونه و زشت نشه.و البته حالا که بیماریش تموم شده هیچ ردپایی از آبله مرغون درش پیدا نمیشه.
بعله دخترک من با وسواسش برای لاغر موندن ،زیبا بودن،لباس دخترونه پوشیدن و عشوه هایی در سطح بالای هجده سال برای جنس مخالف اومدن نشون میده که با مادرش که از درخت بالا میرفت و از نرده بالکن میپرید تو حیاط و بازی محبوبش تیله بازی با پسرای فامیل بود و هنوز هم شلوار را به پوشیدن دامن ترجیح میده و در تمام عمرش نتونسته برای عشقش هم عشوه بیاد تفاوت های اساسی زیادی داره…و از شما چه پنهون من عاشق رفتارهای زنونه ای هستم که تو این دخترک هفت ساله میبینم.