دنیای کوچک یک چلچله

دلتنگی ها

بیان دیدگاه

تقدیم به مناسبتهای این روزهای ما در تقویم و همه اونهایی که رفتنشون بغض گلوی ما رو بزرگ و بزرگتر کرد:

» بچه که بودم بابا می‌گفت؛»من بودم وُ دایی خدا بیامُرز وُ عمه خدا بیامرز وُ مامان خدا بیامرز.. بعد بلند می خندید، می گفت: ای بابا همه که رفتن!» وَ من می خندیدم؛
بابا آرام خنده ش محو می شد همانطور که دستش را از پُشتِ سرش تا پیشانی‌ش می کشید وُ زمین را نگاه می کرد.
دیروز عکس ها را نگاه می کردم . دیدم من بودم وُ بابا خدا بیامرز، مامان خدا بیامرز، عمه خدا بیامرز اما هیچ‌کس نمی خندید. لب هام حتی تکان هم نخوردند.
مثل سنگ؛
از شیشه ی اتوبوس آسمان را نگاه می کردم وُ با خودم می گفتم» بغض به این بزرگی چجوری از گلویِ زمین پایین می رود .»

( سیدمحمد مرکبیان، از مجموعه ی «دلتنگی‌ها» )

نویسنده: parastookesefid

لونه من قبلا" اينجا بود:parastookesefid.blogfa.com

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصاتِ خود را پر کنید یا برایِ ورود رویِ نقشک‌ها کلیک کنید:

نشان‌وارهٔ WordPress.com

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر )

عکس گوگل

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر )

درحال اتصال به %s