دنیای کوچک یک چلچله

بیان دیدگاه

بچه که بودم از اون بچه زرزروها بودم از اونا که کافیه بهشون بگی بالا چشمت ابروئه تا اشکشون سرازیر بشه .اون وقتا تا چشام پر اشک میشد یکی از داییام میگفت بدو برو پشت پرده یا بدو برو تو صندوقخونه(شش سال اول  رو بیشتر خونه مامان بزرگم بودم مامانم سرکار میرفت و مهد هم خیلی باب نبود و خونه اونا یه صندوقخونه داشت که پشت پرده پنهان شده بود).اینجوری بود که من عادت کردم به قورت دادن اشکا و بغضام در ملاءعام.هنوز هم بعد گذشت اینهمه سال توی جمع نمیتونم گریه کنم و اصولن بلد نیستم گریه صدادار داشته باشم.امروز تو مجلس سال اون موقع که خانم روضه خون اشک همه رو درآورده بود و من فقط نگاه میکردم خودمو رسوندم به آشپزخونه. وقتی  پشت پرده ایستاده بودم و پیشونیم رو به شیشه تکیه داده بودم اشکهام اومد و من متوجه شدم همیشه در کل زندگیم تو تنهایی و بیصدا و پشت پرده رو به اسمون ،وقتی کسی منو نمیدیده اشک ریختم  و فهمیدم همیشه درزندگیم حسرت بلند گریه کردن به دلم خواهد موند.

نویسنده: parastookesefid

لونه من قبلا" اينجا بود:parastookesefid.blogfa.com

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصاتِ خود را پر کنید یا برایِ ورود رویِ نقشک‌ها کلیک کنید:

نشان‌وارهٔ WordPress.com

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر )

عکس گوگل

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر )

درحال اتصال به %s