دنیای کوچک یک چلچله

این روزای اون روزا_2

بیان دیدگاه

شنبه اون جمعه گند چهارسال پیش تولد پسرک بود.عصر دوستاش اومده بودن خونه ما.من با لبخند مشغول پذیرایی بودم ولی توی دلم غوغا بود.باورم نمیشد خبرایی که میشنیدم. یهو توجهم جلب شد به این هفت هشت تا پسر بچه که داشتند خیلی جدی با هم بحث میکردند .بعد ناگهان احساس کردم ته دلم یه جورایی یه چیزی داره جوونه میزنه. اون بچه های ده دوازده ساله اینقدر قشنگ و منطقی بحث میکردند و درباره سیاست استدلال میکردند که فقط ایستاده بودم و گوش میدادم واحساس میکردم این بچه ها آینده خودشونو میسازند اونجوری که میخواهند .دیشب که داشتم بهش نگاه میکردم یاد اون لحظه افتادم و از خودم از ناامیدیم از بی تفاوتیم خجالت کشیدم.

نویسنده: parastookesefid

لونه من قبلا" اينجا بود:parastookesefid.blogfa.com

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصاتِ خود را پر کنید یا برایِ ورود رویِ نقشک‌ها کلیک کنید:

نشان‌وارهٔ WordPress.com

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر )

عکس گوگل

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر )

درحال اتصال به %s