دنیای کوچک یک چلچله

دستهای سبز من

بیان دیدگاه

سال اول دانشگاه با بچه ها رفتیم فالگیر.همه خنده ها و مسخره بازیهاش به کنار به من تنها چیزی که گفت و جدیش گرفتم این بود که دستهات در زندگیت نقش مهمی دارند.اون روزها هنوز قرار بود نویسنده بشم.هنوز اولین جایزه نوبل ایران یه روزی منتظر من بود,هنوز… .گذشت ,سالها بعد درمناسبتهای مختلف یاد جمله فالم می افتادم:روزهایی که شیرینی درست میکردم,روزهایی که گلسازی میکردم,بعدها که مجسمه های مرده را روح میدادم و این روزها که به چوبها رنگ و شکل میدهم.اما هیچ وقت نقش دستهام اینقدر پررنگ نبود که در زندگیم مهم باشه.دیروز در آخرین لحظات چهل سالگی به مکاشفه رسیدم.دستهای من زندگی را جریان میدهند,زمانی که صبحانه را برای بچه ها آماده میکنم,وقتی ظرفهای نهار ا روی میز میچینم,وقتی روی سالاد روغن زیتون میریزم,وقتی شقیقه های مادرم را درلحظات سردردهاش فشار میدهم,وقتی موهای دخترک را شونه میزنم وقتی شبها پتو را روی پسرم که از سرما گلوله شده میکشم و شونه های سهیل را میمالم تا خستگی یک روز از تنش دربیاد.دستهای من زندگیه برای همه کسایی که دوستشون دارم و حالا مطمئنم دستهایم را در باغچه بکارم سبز خواهد شد میدانم,میدانم و پرستوها در گودی انگشتان جوهریم لانه خواهند ساخت…

Sent from Yahoo! Mail on Android

نویسنده: parastookesefid

لونه من قبلا" اينجا بود:parastookesefid.blogfa.com

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر دادن )

عکس گوگل

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر دادن )

درحال اتصال به %s