دنیای کوچک یک چلچله

چمدانی که باید بست

بیان دیدگاه

بچه که بودم تا اواخرسن نوجوانی سفر که میخواستیم برویم ساک من با بقیه فرق داشت,توی ساک من اول از همه یکی دوتا کتابی میرفت که به سختی میتوانستم ازشان دل بکنم بعد دفتر خاطرات و چندتا کاست و دوسه تا خرت و پرتی که از نظر بقیه آشغال بود و برای من گنجینه ای ارزشمند,فرق هم نداشت که گلسر شکسته ای باشه یا یک تیله,حتا یکی دومورد هم یک سنگ بود که  دیدنش یک دنیا خاطره را به نمایش میگذاشت.بعداینها معمولا» مقداری از لباسها ووسایلم سربار بقیه میشد.بزرگتر که شدم چمدان بستن سخت تر شد و آسانتر.کتابخونه بزرگتر شده بود،حجم وسیع خاطرات در دفترچه نمیگنجید ،ضبطی نبود که کاستی باشد و خرت و پرتها …آخ از خرت و پرت ها.این شد که کتابها در کتابخونه میماندند و دفترچه خاطرات سفید مانده بود و سی دی های لاغر جای کاست ها را گرفته بودند و من بودم گیج با یک چمدان که نمیدانستم با چی باید پرش کنم.فردا قراره چمدان ببندم. چمدان خالی یک هفته است کنار اطاق خالی بودنش را به رخم میکشد و من فقط دو تا خمیردندان و اسپری و یک بسته قرص به صرف بستن دهانش داخلش انداختم.من آدم چمدان بستن نیستم. همه دنیای من باید مثل کمد آقای ووپی شلوغ و درهم دور و برم باشد تا هروقت خواستم دست دراز کنم و تکه ای از ان را  بردارم. من آدم رفتن نیستم برای همین هست که سالهاست همینجا مانده ام.برای همین است که هرجا بروم باز به همینجا بر میگردم.چون دنیای من در هیچ چمدانی جا نمیگیرد.

Sent from Yahoo! Mail on Android

نویسنده: parastookesefid

لونه من قبلا" اينجا بود:parastookesefid.blogfa.com

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر دادن )

عکس گوگل

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر دادن )

درحال اتصال به %s