دنیای کوچک یک چلچله


بیان دیدگاه

منِ مسافر

توی هواپیما نشستم . این سفر سوممه تو این سالی که شروع شده . تو این صدسالی که از آخرین بار نوشتنم اینجا میگذره اتفاقای زیادی برام افتاده .اتفاقهایی که هرکدومشون میتونستن یه وبلاگ رو برای نوشتن ساپورت کنند . آدمهای زیادی توی زندگیم اومدن و رفتن که هرکدومشون تأثیر زیادی روم گذاشتن . حرفای زیادی هست که باید بنویسم و عروسک سنگ صبوری باشه که لحظه آخر بگه تو نترک ،فقط حیف که رسیدیم و هواپیما داره فرود میاد . باید برم و یه عکس از این بالا از اون ساحل بی نظیر بندازم که بذارمش تو اینستاگرامم . همینه که اینجا متروکه شده پلاس و فیس بوک و اینستا و هزارتا شبکه دیگه نمیگذارن من گهگاه در این خونه رو باز کنم پرده هارو کنار بزنم و کنار پنجره بنشینم و سیگاری بکشم …

برمیگردم زود، قول

Advertisements