دنیای کوچک یک چلچله


بیان دیدگاه

بعدها

حوری که مرد از همون لحظات اولی که برگشتیم خونه هرکس پاشو میگذاشت توخونه دهنش باز میموند بس که همه چیز مرتب بود و برق میزد. خدارحمتش کنه علاوه بر هر سه ماه که کلن خونه تکونی میکرد هربار که میخواست بره عمل تمام خونه رو میتکوند ، همه پرده هارو باز میکرد و میشست ،همه بوفه هارو خالی میکرد و گردشونو میگرفت. اینطوری بود که وقتی رفت هرکی اومد تو اون خونه اولین چیزی که میگفت مدح تمیزی و سلیقه و خونه داریش بود.
و این بود که الان بعد شش ماه وقتی میری تو اون خونه دیگه رنگ و بوی حوری رو حس نمیکنی گرچه هنوز همه چیز تمیزه و همه چیز به روال سابقه فقط اون برق روی وسایل به چشم نمیخوره.
اون وقتا همیشه وقتی میخواست بره عمل میخندیدم وبهش میگفتم من اگه برام عملی پیش بیاد هرکی بیاد خونه ام از خجالت میمیرم در کمدها و کابینتهامو باز کنه اونم معموان یه کوفت بارم میکرد.
این روزها که نمیدونم چرا اینقدر زیاد به مرگ فکر میکنم ونمیدونم چرا اینقدر نزدیک حسش میکنم یاد حوری هستم. دلم میخواد پاشم یه دست اساسی به سر وروی خونه بکشم همه جا رو بتکونم خیالم راحت باشه وقتی منو گذاشتن و برگشتن در کابینتو که بازکردن زیرلب نمیگن خدارحمتش کنه ولی چقدر شلخته بود!اما..اما نیمه تنبل وجودم نمیگذاره. میگه فکرشو بکن اینجوری همه چیز مثل همیشه است و شش ماه بعدش کسی که میاد خونه ات نمیگه دیگه خونه حس و حال پرستو رو نداره. خب حرفش منطقیه و اون یکی نیمه وجودم به شدت منطقیه و متقاعد میشه .اینه که اوضاع کماکان به شیوه سابق و به روال تن پروری میگذره و البته وقتی من مردم فرقی نمیکنه کسی فکر کنه من شلخته ام یا نه همونطور که در زنده بودنم اهمیتی نداشت!

Advertisements