دنیای کوچک یک چلچله


بیان دیدگاه

من دوست نداشتنی

انسان که نه ،حیوان سبعی شده ام.دلم میخواهد به یکی از این موتورسوارهای اسیدپاش بربخورم با ماشین از روش رد بشم دنده عقب بگیرم و دوباره از روش رد بشم.حتی  فکر شنیدن صدای خردشدن استخوانهاش و دردی که در جونش میپیچه لذت نابی را در وجودم سرازیر میکنه و این یک حس عادی نیست .لذتی نیست که یک انسان طبیعی خواهانش باشه. از کی تبدیل شدم به یک حیوانی که بوی خون و درد یک موجودزنده دیگه براش لذت بخشه.من همون آدمی هستم که صدای شکستن شاخه درخت حالم را بد میکرد؟کجای مسیر زندگیم کج پیچیدم؟چرا اجازه دادم بدی های حیوانی انسانهای دیگر من را هم به گرگ تبدیل کند؟ از این پرستوی تازه میترسم.

Advertisements


بیان دیدگاه

11 October, 2014 15:55

توی مطب دکتر قلب نشسته ام با نوارقلبی که منشی داده دستم منتظرم نوبتم بشه. مثل بچه ای که معلمش صداش کرده پای تخته تا درس جواب بده و اون میدونه که هیچی بلد نیست طپش قلب گرفته ام . میدونم این استرس بیجا و بی موقع گندزده به نوارقلبم . به خطهای درهم و بالا وپایین نگاه میکنم از همون نگاهها که آدمها وقتی جواب آزمایششون رو میگیرند بادقت به ورقه آزمایش میندازند ویه جوری رفتار میکنند هرکی ببیندشون فکر کنه خیلی حالیشونه . نمیدونم این خطها از کی اینقدر بهم ریخته و بالا و پایین شدند . قلبم چقدر حرف داشته و تو دلش نگه داشته که یهو اینجا ریخته بیرون . یعنی دکتر میتونه همه دردا و غصه هاشو برام ترجمه کنه؟