دنیای کوچک یک چلچله


بیان دیدگاه

در ادامه

کلن بی خیال پروژه نامه نویسی شدم .یعنی اینقدر این مدت برنامه های جورواجور داشتم که نامه نویسی که هیچ گاهی حرف زدن هم یادم میرفت.مریضی مامان که پوستمون رو کند بعد رفتن مامانی و پشت بندش دل دردای عجیب غریب سهیل مثل این بود که گوشت بدون پوست و زخم رو بذاری و روش نمک و آبلیمو بریزی.یعنی خواستم کلن بااین تشبیه اوج درد و سوز دلمو توضیح بدم .
جالب !اینجا بود که فکر بیماری سهیل خیلی سنگینتر بود برام .انگار تو تمام مدت بیماری مامان پشتم گرم بود که سهیل هست که تنها نیستم ولی فکر اینکه سهیل…نه سهیل نه.و وقتی تو گیرو دار ازمایش و دکتر رفتنای سهیل قلب امیرعلی شروع به بدقلقی کرد من فقط حس میکردم یه مجسمه هستم که نگاه میکنه و دیگه هیچ.
در هرصورت فعلن مشغول کیسه صفرای عزیز سهیل هستم که بد روزایی رو برای بازی کردن انتخاب کرده غافل از اینکه من تازه فهمیدم چه پوست کلفتی دارم .و فعلن البته توجه های مدام لیالی که مرتب نگاهش به منه و بوسه های وقت و بی وقتش مرهم روح و روان بهم ریختمه.خدا این فرشته رو برای چه کار خوبم به من هدیه کرد؟
پ ن:و باید از بازیگوشی قلب امیرعلی ممنون باشم که یه راهی برای نزدیک شدن من و اون به هم پیش پامون گذاشت هرچند که خیلی سخت بود وارد این راه شدن.

Advertisements


۱ دیدگاه

و عزیزی که دیگه نیست

مامانی رو دوازده فروردین از دست دادیم .سیزده به در امسال هممون بعد سالها درکنارش جمع شدیم و سیزدهمون رو همه با هم به در کردیم مثل اون سیزده به در تلخ و نحسی که مهدی رو جا گذاشتیم و برگشتیم .
مامانی بعد سالها در کناربابابزرگ آروم گرفت.بعد سالها دوباره با هم تنها شدند مثل اون عکس سالهای دور.مثل عکس عروسیشون .مامانی با لباس سفید و بابابزرگ با کت و شلوار و قدکشیده و صورت نجیبش با پس زمینه پرده عکاسخونه .عکسی که یکسال بعد عروسیشون گرفته شده .حکمن یه روز بابابزرگ اومده خونه و گفته نصیب پاشو بریم عکس بندازیم بعدم شاید تو همون عکاسخونه مامانی یه لباس عروسی پوشیده و درحالیکه به مردش تکیه داده با اون طرح لبخند روی لبهاش منتظر عکاس مونده و اصلن شاید اون حالت عجیب چشمهاش و لبخند محوش به خاطر زندگی بوده که تو بدنش شکل گرفته بوده .
دلم برای همه لحظاتی که در کنارش بودم تنگ خواهدشد.برای صبحهایی که با بوی نون تافتونی که صبح زود خریده بود و صدای قاشقی که برام چایی شیرین میکردبیدار میشدم .برای خوابیدنهای بعد نهار کنارش وقتی یه بالش روی فرش میگذاشت و یه چادر گلدار تا نیمه بدنش میکشید روش دستش رو میگذاشت زیر سرش و میخوابید.برای وقتایی که غذاهایی رو دوست نداشتم و مجبور بودم بخورم چون مامانی زنی نبود که بچه ها رو لوس بار بیاره و بچه باید میدونست زندگی بالا و پایین و دوست داشتن و نداشتن رو با هم داره.برای سالهای بعد که دوباره باهاش یه جورایی هم خونه شده بودم و جمعه ها که از صدای بلند رادیو عصبانی بیدار میشدم غر میزدم خب من خوابم چرا صدای رادیو رو اینقدر بلند میکنی و یه روز متوجه شدم برای بیدارکردن منه که صدای رادیو رو میبره عرش اعلا بس که از تنبلی و دیر بلندشدن بدش می اومد.برای سفره های مهمونیای شب یلدا و افطاری های ماه رمضونش.برای اون روزی که از پله ها دویدم بالا که بپرسم نطرش درباره آقایی که چندشب پیش تو مهمونی دیده بودیم چیه و بهم گفت چقدر دوست داشته من با اون آقا ازدواج کنم و انگار همین جمله مهرتاییدی شد به بله ای که به سهیل گفتم.
برای تک تک دقایق زندگیم که رو قلبم حک شده از اون خونه ته کوچه بن بست تا اون روزمادری که شب آخر تو شد.از اون عکس پولارویدی که روی سه چرخه کناراون دیوارآجری باهم گرفتیم تا این عکس سلفی مبایل که گفتم بخند میخوام این عکسو به مامانم نشون بدم و تو خندیدی.خنده ای که پراز عشق بود و مهرمادری و زندگی که به هممون دادی.خوب بخوابی مامانی گرچه میدونم ما که از سرمزارت دورشدیم دستت رو گذاشتی زیر سرت -همونجور که عادت داشتی -و یه آه عمیق از سر خستگی سالهای پربار زندگیت کشیدی و آروم چشمهاتو بستی.فقط خداکنه بابابزرگ طاقت بیاره و سیگارشو آتیش نکنه تا از بوی سیگار از خواب بپری و بد خواب بشی عزیزم.