دنیای کوچک یک چلچله

و عزیزی که دیگه نیست

۱ دیدگاه

مامانی رو دوازده فروردین از دست دادیم .سیزده به در امسال هممون بعد سالها درکنارش جمع شدیم و سیزدهمون رو همه با هم به در کردیم مثل اون سیزده به در تلخ و نحسی که مهدی رو جا گذاشتیم و برگشتیم .
مامانی بعد سالها در کناربابابزرگ آروم گرفت.بعد سالها دوباره با هم تنها شدند مثل اون عکس سالهای دور.مثل عکس عروسیشون .مامانی با لباس سفید و بابابزرگ با کت و شلوار و قدکشیده و صورت نجیبش با پس زمینه پرده عکاسخونه .عکسی که یکسال بعد عروسیشون گرفته شده .حکمن یه روز بابابزرگ اومده خونه و گفته نصیب پاشو بریم عکس بندازیم بعدم شاید تو همون عکاسخونه مامانی یه لباس عروسی پوشیده و درحالیکه به مردش تکیه داده با اون طرح لبخند روی لبهاش منتظر عکاس مونده و اصلن شاید اون حالت عجیب چشمهاش و لبخند محوش به خاطر زندگی بوده که تو بدنش شکل گرفته بوده .
دلم برای همه لحظاتی که در کنارش بودم تنگ خواهدشد.برای صبحهایی که با بوی نون تافتونی که صبح زود خریده بود و صدای قاشقی که برام چایی شیرین میکردبیدار میشدم .برای خوابیدنهای بعد نهار کنارش وقتی یه بالش روی فرش میگذاشت و یه چادر گلدار تا نیمه بدنش میکشید روش دستش رو میگذاشت زیر سرش و میخوابید.برای وقتایی که غذاهایی رو دوست نداشتم و مجبور بودم بخورم چون مامانی زنی نبود که بچه ها رو لوس بار بیاره و بچه باید میدونست زندگی بالا و پایین و دوست داشتن و نداشتن رو با هم داره.برای سالهای بعد که دوباره باهاش یه جورایی هم خونه شده بودم و جمعه ها که از صدای بلند رادیو عصبانی بیدار میشدم غر میزدم خب من خوابم چرا صدای رادیو رو اینقدر بلند میکنی و یه روز متوجه شدم برای بیدارکردن منه که صدای رادیو رو میبره عرش اعلا بس که از تنبلی و دیر بلندشدن بدش می اومد.برای سفره های مهمونیای شب یلدا و افطاری های ماه رمضونش.برای اون روزی که از پله ها دویدم بالا که بپرسم نطرش درباره آقایی که چندشب پیش تو مهمونی دیده بودیم چیه و بهم گفت چقدر دوست داشته من با اون آقا ازدواج کنم و انگار همین جمله مهرتاییدی شد به بله ای که به سهیل گفتم.
برای تک تک دقایق زندگیم که رو قلبم حک شده از اون خونه ته کوچه بن بست تا اون روزمادری که شب آخر تو شد.از اون عکس پولارویدی که روی سه چرخه کناراون دیوارآجری باهم گرفتیم تا این عکس سلفی مبایل که گفتم بخند میخوام این عکسو به مامانم نشون بدم و تو خندیدی.خنده ای که پراز عشق بود و مهرمادری و زندگی که به هممون دادی.خوب بخوابی مامانی گرچه میدونم ما که از سرمزارت دورشدیم دستت رو گذاشتی زیر سرت -همونجور که عادت داشتی -و یه آه عمیق از سر خستگی سالهای پربار زندگیت کشیدی و آروم چشمهاتو بستی.فقط خداکنه بابابزرگ طاقت بیاره و سیگارشو آتیش نکنه تا از بوی سیگار از خواب بپری و بد خواب بشی عزیزم.

Advertisements

نویسنده: parastookesefid

لونه من قبلا" اينجا بود:parastookesefid.blogfa.com

One thought on “و عزیزی که دیگه نیست

  1. پرستو جاانم..الهی که روح مادر بزرگ عزیز قرین آرامش و رحمت الهی باشد..

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر دادن )

درحال اتصال به %s