دنیای کوچک یک چلچله


بیان دیدگاه

هفت سال بعد

هفت سال شد .هفت ساله که تو این خونه ایم و حالا به روزهای آخرش نزدیک شدیم .انگار همین دیروز بود ولی دیروزی که هفت سال پیش بود.دی هشتاد و هشت اسباب کشیدیم به این خونه.بعد همه شلوغی ها و تو سرو صداهای بعد انتخابات.تو سبحان که بودیم شبها هنوز الله اکبر میگفتیم بعد اومدیم چهارتا خیابون بالاتر و یهو یه دنیای دیگه بود .شبها صدا از کسی در نمی اومد انگار شهر مرده ها.فقط اگه با دقت گوش میدادی باد صدای الله اکبرهای سبحان رو به گوشت میرسوند که اونهم ضعیف و ضعیف تر شد . خونه ای که همون ماه اول اینقدر تو ذوقمون زد که تصمیم گرفتیم ازش بگذریم و تا به خودمون بیاییم ریشه دووندیم برای هفت سال و تو تموم این سالها دوستش نداشتیم.
تو این هفت سال روزهای خوب بود، روزهای بد بود. روزهای بدش اینقدر بود که جلوی چشمم باشه مامان سهیل رفت .محمود خان رفت .حوری رفت .آخ که رفتن حوری داغونمون کرد و بعد مامانی هم رفت.برای هفت سال و یه خونه زیاد بوداینهمه رفتن، نه تعدادش، که حجم نبودنها سنگین بود. بعد آوار شدن خونه مامان اینا، بعد مریضیش ،بعد دست و پا زدنمون تو برزخ موندن و رفتنش و هزارتا بعد دیگه …
برای روزهای خوبش باید فکر کنم .مدرسه رفتن لیالی، دانشگاه رفتن امیرعلی و برگشتمون به کیش که غیرمنتظره ترین اتفاق همه این سالها بود .و پیدا کردن کارگاه و سی سی و دوستهایی که شیرینی چهل سالگی شدند.چیز دیگه ای یادم نمیاد. حتمن بودند روزهایی که از ته دل خندیدیم ، گپ زدیم، احساس خوشبختی کردیم ولی اینقدر کمرنگ بودند که گم شدند تو گذر زمان.
حالا این روزها از این خونه به اون خونه ،از این بنگاه به اون بنگاه .شماره های ناشناسی که زنگ میخورند و تو جواب میدی که نکنه یه خونه خوب در انتظارت باشه و هنوز هیچ.
حتمن یه جایی تو یه کوچه یا سر یه خیابون پنجره های خونه ای منتظره تا من پرده هامو آویزون کنم ،تو آشپزخونه اش غذا درست کنم و عصر که میشه روی مبل لم بدم و چایی تلخم رو مزه مزه کنم. فقط امیدوارم تو این خونه اومدنها و خنده ها اینقدر باشه که هفت سال بعدش دنبال روزهای بد بگردم و برای پیداکردنشون نیاز به فکر کردن داشته باشم.

Advertisements


بیان دیدگاه

ترسها

دست من نیست .تنم رو به آب میدم و شنا کنان به دریا میزنم؛ بعد ناگهان می ایستم ،هراسی تمام وجودم رو پر میکنه که اگه کوسه ای با ارتعاش موجهایی که من ایجاد کرده ام به طرفم بیاد چه باید بکنم .از اینجا به بعد فلج میشم فقط میخوام برگردم طرف ساحل اونهم درحالی که نیم نگاهی به پشت سرم دارم که شاید اون باله وحشتناک زیر نور خورشید برق بزنه و من ببینمش.حالا هزار نفر هم بیان و توضیح بدهند که کوسه سفید تو آبهای خلیج فارس وجود نداره،اصلن محل زندگیش نیست ،کوسه های جنوب هم تدمخوار نیستند پس این چه ترسیه؟
من به این فکر میکنم که شاید یه روزی یه جای دنیا یه کوسه سفید دلش خواست از محیط زندگیش بزنه بیرون و دور دنیا بگرده.حتا احساس کرد از آبهای گرم و نقره ای اینجا خوشش میاد و خواست تو خلیجمون زندگی کنه .والا کوسه است دیگه .آدمها به دلایل خیلی ساده تری زندگیهاشون روترک میکنند وهمه چیز رو تغییر میدن؛ چرا باید از یه کوسه سفید بزرگ انتظار بیشتری داشته باشیم؟