دنیای کوچک یک چلچله


بیان دیدگاه

جورج مایکل

دوتا نیمکت بودیم، ته کلاس ردیف وسط. دوتا نیمکت و یه گروه هفت نفره از کلاسی که کابوس خانم سرمدی بودیم و اونم کابوس ما بود.هرکدوممون رو میتونم با یه مشخصه تعریف کنم :هنوز مهدی احمدی مریم رو یادم میاره ،امین تارخ ساناز رو، یاسمن با اون پوست خوشرنگ وته لهجه جنوبیش، هاله که صدای خنده های قشنگش هنوز تو گوشمه، شادی با ساندویچ های معروفش و شبی که عاشق و دیوونه جورج مایکل بود.اصلن بار اول شبنم منو با جورج مایکل آشنا کرد.اینقدر دوسش داشت که موهاشو مدل جورج مایکل میزد و گاهی مثل اون یه گوشواره آویزون میکرد.حتا یه بار یه داستان نوشته بود و شخصیت اول داستانش جورج مایکل بود، خود خودش.
سالها گذشته.تو این سالها به لطف فیس بوک و دنیای مجازی دورادور از بچه ها خبر دارم ؛هرکدوم یک طرف دنیا ،گاهی یک یا چند عکس با لبخند روی صورتی که هنوز همون دخترهای پرشرو شور پونزده شونزده ساله رو به خاطرم میاره بدون اینکه چین های ریز گوشه چشمها و شیار کنار لبهارو ببینم.دیشب شنیدن خبر مرگ جورج مایکل فقط یه خبر نبود؛ انگار سفری به گذشته بود با تمام خاطرات اون روزها و بعدانگار در صندوقچه ای پر از خاطرات دوست داشتنی قدیمی رو باز کرده باشی یه سنگینی روی قلبم حس میکردم.در صندوقچه خاطراتم رو میبندم ،میگذارم تمامی روزهای خوب همونجا بمونند و با این سنگینی که امروز باهامه روزم رو شروع میکنم.

Advertisements