دنیای کوچک یک چلچله


بیان دیدگاه

من دوست نداشتنی

انسان که نه ،حیوان سبعی شده ام.دلم میخواهد به یکی از این موتورسوارهای اسیدپاش بربخورم با ماشین از روش رد بشم دنده عقب بگیرم و دوباره از روش رد بشم.حتی  فکر شنیدن صدای خردشدن استخوانهاش و دردی که در جونش میپیچه لذت نابی را در وجودم سرازیر میکنه و این یک حس عادی نیست .لذتی نیست که یک انسان طبیعی خواهانش باشه. از کی تبدیل شدم به یک حیوانی که بوی خون و درد یک موجودزنده دیگه براش لذت بخشه.من همون آدمی هستم که صدای شکستن شاخه درخت حالم را بد میکرد؟کجای مسیر زندگیم کج پیچیدم؟چرا اجازه دادم بدی های حیوانی انسانهای دیگر من را هم به گرگ تبدیل کند؟ از این پرستوی تازه میترسم.


بیان دیدگاه

11 October, 2014 15:55

توی مطب دکتر قلب نشسته ام با نوارقلبی که منشی داده دستم منتظرم نوبتم بشه. مثل بچه ای که معلمش صداش کرده پای تخته تا درس جواب بده و اون میدونه که هیچی بلد نیست طپش قلب گرفته ام . میدونم این استرس بیجا و بی موقع گندزده به نوارقلبم . به خطهای درهم و بالا وپایین نگاه میکنم از همون نگاهها که آدمها وقتی جواب آزمایششون رو میگیرند بادقت به ورقه آزمایش میندازند ویه جوری رفتار میکنند هرکی ببیندشون فکر کنه خیلی حالیشونه . نمیدونم این خطها از کی اینقدر بهم ریخته و بالا و پایین شدند . قلبم چقدر حرف داشته و تو دلش نگه داشته که یهو اینجا ریخته بیرون . یعنی دکتر میتونه همه دردا و غصه هاشو برام ترجمه کنه؟


بیان دیدگاه

بعدها

حوری که مرد از همون لحظات اولی که برگشتیم خونه هرکس پاشو میگذاشت توخونه دهنش باز میموند بس که همه چیز مرتب بود و برق میزد. خدارحمتش کنه علاوه بر هر سه ماه که کلن خونه تکونی میکرد هربار که میخواست بره عمل تمام خونه رو میتکوند ، همه پرده هارو باز میکرد و میشست ،همه بوفه هارو خالی میکرد و گردشونو میگرفت. اینطوری بود که وقتی رفت هرکی اومد تو اون خونه اولین چیزی که میگفت مدح تمیزی و سلیقه و خونه داریش بود.
و این بود که الان بعد شش ماه وقتی میری تو اون خونه دیگه رنگ و بوی حوری رو حس نمیکنی گرچه هنوز همه چیز تمیزه و همه چیز به روال سابقه فقط اون برق روی وسایل به چشم نمیخوره.
اون وقتا همیشه وقتی میخواست بره عمل میخندیدم وبهش میگفتم من اگه برام عملی پیش بیاد هرکی بیاد خونه ام از خجالت میمیرم در کمدها و کابینتهامو باز کنه اونم معموان یه کوفت بارم میکرد.
این روزها که نمیدونم چرا اینقدر زیاد به مرگ فکر میکنم ونمیدونم چرا اینقدر نزدیک حسش میکنم یاد حوری هستم. دلم میخواد پاشم یه دست اساسی به سر وروی خونه بکشم همه جا رو بتکونم خیالم راحت باشه وقتی منو گذاشتن و برگشتن در کابینتو که بازکردن زیرلب نمیگن خدارحمتش کنه ولی چقدر شلخته بود!اما..اما نیمه تنبل وجودم نمیگذاره. میگه فکرشو بکن اینجوری همه چیز مثل همیشه است و شش ماه بعدش کسی که میاد خونه ات نمیگه دیگه خونه حس و حال پرستو رو نداره. خب حرفش منطقیه و اون یکی نیمه وجودم به شدت منطقیه و متقاعد میشه .اینه که اوضاع کماکان به شیوه سابق و به روال تن پروری میگذره و البته وقتی من مردم فرقی نمیکنه کسی فکر کنه من شلخته ام یا نه همونطور که در زنده بودنم اهمیتی نداشت!


بیان دیدگاه

منِ مسافر

توی هواپیما نشستم . این سفر سوممه تو این سالی که شروع شده . تو این صدسالی که از آخرین بار نوشتنم اینجا میگذره اتفاقای زیادی برام افتاده .اتفاقهایی که هرکدومشون میتونستن یه وبلاگ رو برای نوشتن ساپورت کنند . آدمهای زیادی توی زندگیم اومدن و رفتن که هرکدومشون تأثیر زیادی روم گذاشتن . حرفای زیادی هست که باید بنویسم و عروسک سنگ صبوری باشه که لحظه آخر بگه تو نترک ،فقط حیف که رسیدیم و هواپیما داره فرود میاد . باید برم و یه عکس از این بالا از اون ساحل بی نظیر بندازم که بذارمش تو اینستاگرامم . همینه که اینجا متروکه شده پلاس و فیس بوک و اینستا و هزارتا شبکه دیگه نمیگذارن من گهگاه در این خونه رو باز کنم پرده هارو کنار بزنم و کنار پنجره بنشینم و سیگاری بکشم …

برمیگردم زود، قول


۱ دیدگاه

بادام تلخ

دخترکم تازه مزه بادوم رو کشف کرده .دیروز ازم بادوم و پسته خواست برای تغذیه مدرسه .رفتم بادوم بگیرم دوجور بادوم گذاشته بودن یکی آمریکایی یه مدل ایرونی .میپرسم اینا با هم چه فرقی دارن؟ فروشنده میگه ایرانیه خوش خوراک تره خوشمزه است ولی خب توش تلخ هم پیدا میشه؛ آمریکاییه به اون خوشمزگی نیست ولی تلخ هم نداره . از فروشنده بادوم امریکایی میگیرم زندگی اینقدر تلخی داره که نخوام دخترک تلخیهای این مدلی را هم بچشه هرچند بقیه اش خوشمزه تر باشه.


بیان دیدگاه

سرکوچه امون یه دکل گذاشتن برای ماهواره هامون پارازیت و برای خ ودمون سرطان میفرسته

نگرانیهای مادرانه_ همسرانه یه جورایی ته دل آدم رو گرم میکنه ،میبردت به دوران بچگی وقتی با یه درجه تب همه نگران حالت میشدند وقتی با دوتا سرفه و عطسه برات آش شلغم میپختن و مجبورت میکردند بخوری و تو غر میزدی و ابرو تو هم میکشیدی و نمیدونستی سالها بعد وقتی خودت مادرشدی و نگران تب و بیماری بچه هات هستی چطور دلتنگ اون محبت های واقعی و اون دست نوازش و حتا اون آش شلغم میشی.

از دکتر زنان برمیگردم که مامان بعد چهارماه غرزدن برام وقت گرفته تا برم و جواب سونو و ماموگرافی که اون رو هم چهار ماه پیش با دست به یکی کردن با سهیل روی دستم گذاشته بودند به دکتر نشون بدم و من دیشب تا صبح هربار از خواب پریدم دنبال بهونه ای بودم تا برای این وقفه چهار ماهه برای دکتر بیارم دکتر البته چیزی نپرسید احتمالن ته دلش حتا گفت کون لقت که چهارماهه میخواهی یه جواب سونو برام بیاری .خب همه که مادر و همسر نیستند که بتونی براشون ناز کنی و اذیتشون کنی . 98 درصد بقیه میرسن به همون جمله معروف کون لقت.

جواب هردو تست منفی بود. مامانم در مقابل جمله بادمجون بم آفت نداره بهم گفت خفه شو که توش هزارتا عاشقتم و ماچ و بغل و آش شلغم و شب بیداری قایم شده بود ،همسر هم در مقابل جمله :دکتر گفت فعلن سرطان نداری( دلم نیومد اینو به مامان بگم) پرسید درست حرف بزن این که گفتی ینی چی که البته لحنش جوری بود که فهمیدم سریع باید ماله بکشم رو جمله امو جمعش کنم .بعدن مامان گفت که بهش زنگ زده و گفته نگرانه من اگه چیزیم باشه بهشون نگم که نمیگفتم البته و این مطمئنم کرد که چه خوب منو میشناسه و چه خوبتر شد زیاد سربه سرش نگذاشتم

درهرصورت فعلن با این دو مدل سرطان رفتنی نیستم پارازیتها و امواج جای دیگه فعالیت کنند من هستم درخدمتتون


بیان دیدگاه

12 November, 2013 02:37

مادرت که مریضه وقتی بالای یرش وایسادی و دستشو فشار میدی مغزت کار نمیکنه، نمیدونی باید از خدا چی بخواهی، زبونت کار نمیکنه ،همه دعا ها بی معنی میشن، قلبت کار نمیکنه فقط درد میکشه، فقط چشماتن که کار میکنند میگردن و از پشت پرده اشک صورتشو نگاه میکنی و پیش خودت میگی کی اینقدر پیر شد که من نفهمیدم. اون چین های ریز کنار چشمهاش، اون خط عمیق کنار لبش ،خط رو پیشونیش ،چروک های روی دستش کی اومدند، از کی اونجا بودند. بعد از خودت بدت میاد که چرا اینقدر بی توجه بودی به عزیز ترین کس زندگیت ،به نفست. به اینکه نکنه نفست ..نه نفست همیشه باهاته اگه نباشه که میمیری


بیان دیدگاه

قهوه

تنهایی نشستن و قهوه خوردن خیلی سخته.وقتی تنهایی میخواهی قهوه بخوری باید اسپرسو سفارش بدی.تک شات یا دبل شاتش بستگی داره به اینکه چقدر احساس تنهایی بکنی تلخی قهوه ات هم به اندازه تلخی تنهاییته ،گاهی ممکنه تو جمع باشی و اسپرسو سفارش بدی اونوقته که دیگه واویلاست.


بیان دیدگاه

برای دخترکی که همیشه هفت ساله باقی خواهد ماند

دخترک، هم کلاسی دختر من بود.سه ماه تابستون لیالی گاه و بیگاه یادش میکرد.از عقب موندنش تو درسها ،از سیلی که از معلم خورده بود، از رفوزه شدنش تو کلاس اول ، از نبودنش تو جشن الفبا ،از عوض کردن مدرسه و رفتن به یک مدرسه دیگه.و من سه ماه بود که فکر میکردم دخترک چقدر غصه میخوره وقتی مدرسه ها باز بشه و مجبور باشه دوباره بنویسه بابا آب داد و دو را با دو جمع بزنه.ومن نمیدونستم که دخترک سه ماه قبل ،قبل از همه امتحانات کشته شده.قبل از اینکه حتی بفهمه وقتی پدرش یک زن دیگه داره و توی خونه همیشه جنجال برپاست چرا اونه که باید تاوانش رو بده و بمیره.و تواین سه روزی که فهمیدم قلبم درد میکنه و غم تمام عالم رو شونه هام سنگینی میکنه واشکهام بی هوا سرازیر میشن و دلم میخواد همه کسانی را که میگن طفلک راحت شد بزنم و همه آدمهایی را که برای چزوندن یک زن، یک مادر جون دخترک هفت ساله اش را میگیرند زیر پا له کنم.سرشارم از یک خشم حیوانی برای همه کسانی که میتونند کاری بکنند تا مهدیه با اون چشمهای معصوم زیر خاک بره به هر دلیلی.وچشمهای مهدیه کابوس این شبهای منه و شبها دقایق طولانی بالای سر لیالی در خواب می ایستم ونگاهش میکنم و نمیتونم درک کنم مادر مهدیه چه خنجری توی سینه اشه …

ودخترک من و دوستهاش هرگز نخواهند فهمید که همکلاسیشون چرا ناگهان رفت چون ما آدم بزرگها در دروغ گفتن نابغه ایم و هنرپیشه های خوبی هستیم و بچه هامون را هم دروغگو و هنرپیشه بزرگ میکنیم و میگذاریم تا ابد فکر کنند دوستشون رفوزه شد چون این خیلی برامون راحت تره تا براشون توضیح بدیم که چرا مهدیه به جای اینکه توی مدرسه پشت نیمکت بشینه و دیکته بنویسه زیر خاک خوابیده و حالا دیگه دغدغه دیکته و ریاضی را هیچ وقت،هیچ وقت نخواهد داشت…


بیان دیدگاه

چمدانی که باید بست

بچه که بودم تا اواخرسن نوجوانی سفر که میخواستیم برویم ساک من با بقیه فرق داشت,توی ساک من اول از همه یکی دوتا کتابی میرفت که به سختی میتوانستم ازشان دل بکنم بعد دفتر خاطرات و چندتا کاست و دوسه تا خرت و پرتی که از نظر بقیه آشغال بود و برای من گنجینه ای ارزشمند,فرق هم نداشت که گلسر شکسته ای باشه یا یک تیله,حتا یکی دومورد هم یک سنگ بود که  دیدنش یک دنیا خاطره را به نمایش میگذاشت.بعداینها معمولا» مقداری از لباسها ووسایلم سربار بقیه میشد.بزرگتر که شدم چمدان بستن سخت تر شد و آسانتر.کتابخونه بزرگتر شده بود،حجم وسیع خاطرات در دفترچه نمیگنجید ،ضبطی نبود که کاستی باشد و خرت و پرتها …آخ از خرت و پرت ها.این شد که کتابها در کتابخونه میماندند و دفترچه خاطرات سفید مانده بود و سی دی های لاغر جای کاست ها را گرفته بودند و من بودم گیج با یک چمدان که نمیدانستم با چی باید پرش کنم.فردا قراره چمدان ببندم. چمدان خالی یک هفته است کنار اطاق خالی بودنش را به رخم میکشد و من فقط دو تا خمیردندان و اسپری و یک بسته قرص به صرف بستن دهانش داخلش انداختم.من آدم چمدان بستن نیستم. همه دنیای من باید مثل کمد آقای ووپی شلوغ و درهم دور و برم باشد تا هروقت خواستم دست دراز کنم و تکه ای از ان را  بردارم. من آدم رفتن نیستم برای همین هست که سالهاست همینجا مانده ام.برای همین است که هرجا بروم باز به همینجا بر میگردم.چون دنیای من در هیچ چمدانی جا نمیگیرد.

Sent from Yahoo! Mail on Android